تاجیکِ فدرالیست، ازبیکِ فدرالیست، هزاره، بلوچ و ترکمن و ایماق …فدرالیست داریم ولی پشتون فدرالیست نداریم. به عبارت دیگر پشتون فدرالیست داروی سردردی است که یافت نمی شود.
شماری فدرالیست هایی افغانستان به این باوراند که بافدرالیزه کردن افغانستان هیژمونی قومی پشتون ها درهم می شکند. پشتون ها(نخبه های سیاسی پشتون)نیز ازهمین بابت و حفظ سلطه و هیژمونی پشتونی مخالف فدرالیسم اند. این یک نوع برداشت از فدرالیزه شدن افغانستان است. اکنون می توانیم بپرسیم اگر افغانستان فدرال باشد به پشتون(منظورم مردم عام) چه زیانی می رسد؟ از ظهور احمدشاه ابدالی (۱۷۴۷) تا اشرف غنی احمدزی(۲۰۱۴- دوهزار و چند) منهای دورهای حبیب الله کلکانی، ببرک کارمل(شماری باور دارند که کارمل تاجیک بود و شماری اورا پشتون ناقل می دانند)و استاد ربانی که حکومت ها پشتون محور و مرکزی بودند(تقسیم قدرت میان حکومت مرکزی و محلی نبوده است) به پشتون ها چه سودی رسیده است؟
تاکید نخبه های سیاسی پشتون برساختار متمرکزسیاسی بی هیچ شکی به هدف هیژمونی تباری است. اما، می توانیم بپرسیم و بررسی کنیم که طی چندین قرن حکومت های پشتون محور، افغانستان چقدر افغانیزه شده است؟ آیا دوام می آورد؟ پشتونی سازی یا به اصطلاح دیگر اسیمیلاسیون در زمان امان الله خان توسط محمود طرزی تیئوریزه شد، در زمان ظاهرشاه به اوج رسید. از آن زمان تا همین اکنون تلاش های فراوانی انجام پذیرفته است تا نشان بدهند به اصلاح عصمت قانع«افغانستان، پشتون اشتیت/ Pashton’s State» است؛ دیگران حق ندارند. نخستین کارهایی که انجام دادند و پیوسته تلاش می ورزند ترویج زبان پشتو به جای زبان پارسی است. از کورس های زبان پشتو برای ماموران دولت تا تغییر سرودملی و هرچه که چنین است برای یک هدف است؛ شاید به این دلیل که زبان اساسی ترین عنصر فرهنگ و تمدن است؛ اگر زبان را رایج کنند فرهنگ و تمدن خود به خود رایج می شود. در عمل نتیجۀ این تلاش ها چه بوده است؟ به گمان من تلاش هایی بوده بی حاصل؛ به این دلیل که حتا خانواده های شاهی از امان الله تا ظاهرشاه که متعصبانه پارسی زدایی کردند، خود پشتو بلدنبودند. و گمان نمی کنم خانوادۀ اشرف غنی احمدزی(همسر و بچه هایش)هم چنان پشتو بدانند. از همین جا می شود فهمید-که زبان پشتو و فرهنگ پشتونى به سرنیزه گسترش نمی یابد.
شاید شماری بگویند، تغییرنام مکان ها، و نام گزاری اماکن، عملی سازی نظام نامۀ ناقلین نماد موفقیت تباری و محقق شدن تیئوری طرزی است-که ظاهرن چنین است. اما، هیچ کدام اینها طی یک روند طبعی و رضایت مندانه پذیرفته نشده اند، به زور و جبر بوده است. به سخن روسو حق با قوی تر تا زمانی است که قوی است، قوت زوال پذیراست، هنگام قوت زوال کند حق جای خودش را میگیرد. حساسيت هایی ایجاد شده، هویت طلبی و آگاهی اقوام خاموش نتیجۀ همین جبر و سر نیزه است-که اکنون برتابوهایی تاریخی نه می گویند.
به روایت تاریخ، هزاره ها و ازبیک ها حق ورود به دستگاه های حکومتی را نداشتند. این مساله را جنرال دوستم در سمپوزیم امیرعلی شیرنوایی نیز به زبان آورد و گفت:«اومردم شما یک زمانی به اطراف این ارگ گشت و گذار کرده نمی توانستید امروز در همین ارگ به نوایی صاحب محفل برگزارمی کنید»این حرف جنرال دوستم در واقع طعنۀ تاریخی به رخ اربابان شیونیسم بود، اگر کسی توجه کرده باشد. به همین ترتیب هزاره ها و تاجیک ها معاون اول و دوم بودند و ادعای قدرت دارند. همه ی اینها نشان فروریزی استبداد است.
این نمونه ها را آوردم تا بگویم مخالفت نخبه های سیاسی پشتون با فدارلیسم از آن حیث که بتوانند هیژمونی فرهنگی و زبانی و قومی را حفظ کنند باطل اباطل است؛ اصلن نتوانستند هیژمون باشند. طی چند قرن حکومت تباری و تلاش فراوان اگر قوت درونی-فرهنگی وجود می داشت امروز نه تنها اقوام افغانستان که باید ملت های منطقه مدل برداری پشتونی می کردند.
به هرانجام، این تفکر که گویا فدرالیسم به زیان پشتون هاست و این قوم را تباه می کند ظاهرن برپایه ی دلیل استوارنیست. من فکرمی کنم فدرالی شدن افغانستان به پشتون ها کمک می کند که فرهنگ، زبان و رسم و رواج های خودشان را در محلات خودشان به درستی حفظ کنند و در شگوفایی آن بیشترفعالیت کنند. فدرالی شدن افغانستان به زیان هیچ قوم و تباری تمام نمی شود بلکه زمینۀ رشد و حرمت متقابل فرهنگ های مختلف افغانستان را مهیامی کند. بنابراین، اگر من پشتون باشم به جای مهمل بافی و خیالات پشتون State، می کوشم این کشور فدرالی شود نه قوم خودم را می سوزانم و نه مانع ساختن دیگران می شوم.

ک. همسخن
۱۹/۰۴/۲۰۱۶

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :